العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )
283
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )
ناگاه ديدم پيامبر اعظم اسلام صلّى اللَّه عليه و آله در ميان صحرا نشسته و آستينهاى خود را بالا زده و حربهاى بدست گرفته و ملكى در حضور آن حضرت ايستاده است كه شمشيرى از آتش بدست دارد و آن نه نفر ياران مرا ميكشد . هر ضربتى كه ميزد آتشى بجان آنان مىافروخت من نزديك پيامبر خدا رفتم و بر روى دو زانوى خود نشستم و گفتم : السلام عليك يا رسول اللَّه پيغمبر اعظم اسلام جواب مرا نفرمود . پس از اينكه مدتى طولانى مكث كرد سر مقدس خود را بلند نمود و به من فرمود : اى دشمن خدا ! تو نسبت به من هتك حرمت كردى ، عترت مرا بقتل رساندى ، حق مرا مراعات نكردى ، هر عملى كه خواستى انجام دادى ! گفتم : يا رسول اللَّه ! من شمشيرى نزدهام ، نيزهاى به كار نبردهام ، تيرى نينداختهام . فرمود : راست ميگوئى ، ولى آيا نه چنين است كه بر سياهى لشكر دشمن ما افزودهاى . نزديك من بيا ! وقتى نزديك آن بزرگوار رفتم ديدم يك طشت پر از خون در جلو آن حضرت بود . رسول اعظم صلّى اللَّه عليه و آله به من فرمود : اين خون فرزندم حسين است . پيغمبر خدا از آن خون به چشم من كشيد . از هنگامى كه بيدار شدم تاكنون چيزى را نمىبينم . ابو الفرج در كتاب : مقاتل از قاسم بن اصبغ نباته نقل مىكند كه گفت : من مردى از قبيلهء : بنى ابان بن دارم را ديدم كه صورتش سياه شده بود ، من او را قبلا با صورتى كاملا سفيد ديده بودم . من به وى گفتم : من تو را نمىشناسم . گفت : من نوجوانى را كشتم كه موى ريش وى نروئيده بود و با حسين بود و اثر سجده در پيشانى او مشاهده ميشد . از آن شبى كه وى را كشتهام همه شب بخوابم مىآيد و يقهام را ميگيرد و مرا به طرف جهنم ميبرد . مرا در جهنم پرتاب مىكند . من صيحهاى ميزنم كه كليهء افراد اين قبيله آن را مىشنوند . راوى ميگويد : آن جوان شهيد قمر بنى هاشم عليه السلام بود .